سلام

مدتی بود دست و دلم به قلم نمیرفت نمیدانم چرا؟ در برزخ عجیبی گرفتار شده ام که هر که مرا میبیند با اندکی تامل در چهره درب و داغون من این سئوال برایش پیش می اید که این چه وضعی است ؟ قبلا هم دچار آن شده ام ! وقتی جوانتر بودم و .....
این وضعیت را گاهی در دوستان خصوصا وبلاگهائی که زمینه تیره و سیاه دارد دیده ام چهره هائی که چینهای صورتشان شیب 45 درجه به سمت پائین دارد ولبخند ، قهر همیشگی با آن دارد دنیا بر وفق مراد نیست اصلا مگر دنیا را ساخته اند که وفق مراد آدم باشد اگر اینطور بود که بهشت کشک بود و حوریه پری قصه های مادر بزرگها
یک وقتی یک رفیق به من توصیه کرد ایام فاطیه بروم منزل یک روحانی اهل طریق که مراسمی دارد و من هم رفتم و به دل نشست البته چهره آن روحانی
چند شب پیش تلفن او را از آن رفیق گرفتم که از او استمداد بطلبم وقتی زنگ زدم مکه بود و من هم دلیلی برای مزاحمت نیافتم برای همین هرچند به استخاره اعتقاد چندانی ندارم از او خواستم برایم طلب خیری از قرآن کند و عجیب زد توی خال مثل چاوشیان که با آن قد و بالای کوچک و سیاه چرده اش که وقتی نارنجک تفنگی را میزد سر اسلحه مشد قد خودش ولی میزد به هدف به خداوندی خدا راست میگویم ! آنها که اهل جنگ و جبهه اند میدانند که این کار چیزی شبیه این میماند که چشم بسته از جاده چالوس بروی شمال
آن روحانی اهل دل حتی آن چنان از جزئیات گفت که ماندم چه کنم از ایشان خواستم برایم دعا کند و به امید استجابت آن نشسته ام شاید هم دعا نموده و من بی خبرم شاید هم به هدف اجابت نشسته چرا که خیلی آرام شده ام
اللهم ارزقنی توفیق هرچه خوبی است برای همه بنده هایت از خوب گرفته تا بد

