تبليغاتX
نقطه
سلام

امروز صبح که به قول آقای قرائتی پیچ تلویزیون را باز کردم شبکه دو داشت تحلیل فیلم پخش میکرد    گوینده آنچنان با صلابت میگفت و کارشناس برنامه بعضا نمک به دیگ تحلیل میزد که انگار این است و جز این نیست ! موضوع مورد بحث ٬ فیلم روح بود که فکر کنم ده سالی از ساخت آن میگذرد و چند هفته پیش هم تلویزیون با کلی سانسور پخش کرد . البته انصافا سانسورها به داستان لطمه نزده بود ولی کلا فیلم خوش ساخت و در فضای اخلاقی ساخته شده است .تحلیل میزدند از هالیوود و چگونگی نگاه به مرگ و زندگی و اینکه این موسسه همه اش نگاه صهیونیستی دارد و منظورش از این فیلم القای مسخرگی زندگی پس از مرگ و برنده شدن قهرمان هالیوودی حتی پس از مرگ است و این داستان تا آنجا ادامه دارد که آدمهای قهرمان آمریکائی حتی بعد از مرگ هم برنده اند ...... حال بماند سوتی های مکرر این تحلیل را که یکجا از خروج روح آدمهای بد به صورت ناگهانی که با سایه های سیاه میروند و آدمهای خوب که در نور میروند ٬ و بعد از رفتنشان نیز به فکر اصلاح امورند ... بگذریم سئوال اینجاست اگر بد است چرا همین سیما این فیلم را به خورد مخاطبین ایرانی داده و اگر بد است این چه تحلیل آبکی است که آدم خوبه داستان مسیرهای خوبی را برای انجام کمک به زندگان آزمایش میکند و آن چنان در تصمیم خود در کمک به زندگان بی خبر از ظلمی که به ایشان میرود مصمم است که به هیچ قیمتی از کوره به در نمیرود . مکرر در ضمن تحقیر ٬ تعریف میکنید ٬ بد ترین نگاه در سیما اهانت به شعور مخاطب است انگار باید بیننده هرچه این بزرگواران میگویند باید چشم بسته قبول کند هنوز یادم نمیرود چند سال پیش در همین شبکه از وجود بارقه های امید به تابیدن نور ایمان به معاد در غرب با ساختن این فیلم سخن میگفتند و اینکه نمیتوان اعتقاد به معاد و زندگی پس از مرگ را از انسان گرفت و ساخت فیلمهائی از این دست را ابراز عقیده شجاعانه در مقابل صهیونیستها دانستند و کلی برای این کشف بزرگ هورا کشیدند آدمی نمیداند به این جماعت چه بگوید جز

فاعتبرو یا اولی الابصار     

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در جمعه هجدهم آبان 1386 و ساعت 14:41 |
مدتی (زیاد) پا را به وادی سیاست و بازیهای آن گذاردم از زمان دانشجوئی و آرمان طلبی ٬ فرق نمیکند از چه نوعش ! میرفتیم دنبال یک مرام و اگر به علایق قلبی ما میخورد کشته مرده آن تا سر حد لفاظیها و درگیریها پیش میرفتیم . اما همیشه نیم نگاهی به آنها که خارج از گود مواظب بودند و مترصد فرصتها داشتم برای همین کمتر به دام گروههای سیاسی افتادم(چند نفر بودیم ) ملاکی داشتیم که هنوز هم به آن معتقدم  علایقی از جنس همان که مرا در سن ۱۴ سالگی به جبهه کشانید و در دانشگاه ٬ هم عضو انجمن بودم هم بسیج ٬ هم کمک به نشریه میکردم و هم برنامه های ورزشی را با دوستان راه میانداختیم عشق ما بود و کوه نوردی و صخره و نشریه و باشگاه و شنا و تیم و مسابقه وبحث در ولایت فقیه و جبر و اختیار و مارکس و ماتریالیست و شریعتی و کافکا و سهراب و علامه جعفری و مولانا و مارکز و صد سال تنهائی ٬ کوری را دو بار خواندم و مسخ کافکا و بوف کور هدایت را هم جند بار٬  زیباترین مطلبی که هنوز در گوشه ذهن من مانده باغ آبزرویتور دکتر شریعتی است . یک جورهائی احساس میکنی نتیجه بدجوری ممکن است سرنوشت تو باشد که تو چه می اندیشی و حقیقت چیست ؟ اما حتما اندیشه تو حقیقتی بالاتر از  نتیجه ایست که میبینی 

این روزها دوباره زمان راه افتادن کارناوالهایی برای مجلس است و عده کشی مثل تیمهای گل کوچیک زمان بچگی اما حالا دوست داری کناری بایستی و بازی را تماشا کنی ! نمیخواهی ابزار برد یک تیم یا مترسک باخت تیم دیگر باشی . سیاست اگر در خدمت باور های آدم نباشد ( از هر نوعش ) چندش آور است مثل احساس راسل در تهوع ٬ گاهی وقتها آدم٬تنهائی آنها که بزرگند را در عین کوچکی خود احساس میکند . احساسی همانند بودن در ته یک میل قنات ٬ هنگامی که به بالا مینگری. تنهائی مطلق ! آسمان تو تنها نقطه ای روشن در بالای سر توست و اینجا سکوت و سکوت و تنها کور سوی نوری از راس این میل بلند!  عجب دنیای ناخشی است این سیاست

اما امید٬ فقط به آسمان آبی بالا سری است ٬

 که تو را زنده میدارد

 روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران           تابر افق نماند غمهای روزگاران

کجاست آن منقسم عدالت در زمانی که جز نامی از آن بر جهان نمانده است کجاست آنکه عزت به اولیاء میدهد و سخیفان را به ذلت مینشاند کجاست آن دروازه فیض خدا 

تمام حجم قفس را شناختیم بس است ....بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم    

 

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 22:25 |
با سلام

رفتیم امام رضا زیارت

وقتی دعا ثنا تمام شد ماندم چه کنم

رفیقی گفت برویم به ضریح نگاه کنیم

رفتیم

عجب حالی داد

تاحالا تجربه نکرده بودم

امتحان کنید

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 21:33 |
با سلام

هنوز خورشید بود که  رسیدیم به ابتدای جاده کوهستانی نسبتا خلوت و باریک٬ یکجا تابلو زده بود پیچ خطرناک! زیرش هم همین را نوشته بود. به وسطهای پیچ که رسیدیم یک طرف تلی از خاک بود و یک اتوبوس داشت صاف در مسیر ما می آمد جلو ٬ برای همین زدیم جاده خاکی٬ با کلی گرد و خاک. احتمالا خیلی خطرناکش همین بود ٬گلی به جمال اداره راه ٬ شب شده بود که از کوهستان سرازیر شدیم ٬ کلی رفتیم تا از دور چراغها مشخص شد  به راننده گفتم دیگر رسیدیم به نظر او چون تعداد چراغها کمتر از یک شهر بزرگ بود٬ پس نرسیدیم ! با دیدن تابلو ۱۵ کیلومتر مانده ٬ پذیرفت که نزدیک است . دیار تاریخ ماندگار ایران زمین که همه آنرا به رشادت میشناسند ٬

اول شهر بد جوری بوی فاضلاب و دود کوره های آجر پزی فضا را پر کرده بود .

رفتیم یک هتل که قرار بود آنجا کارگاه برگزار شود ٬ من و همراه در یک اتاق و راننده با رانندگان دیگر شهرستانها با هم ٬ صبحش افتتاحیه طولانی با کلی تعارف و تمجید از عوامل دخیل ٬ و رئیس دانشگاه  لاغر و بلند و جوان و اندکی معلوم بود سراسیمه آمده ٬ و معاونش از او جوانتر. وقتی رفتیم سر کلاس مباحث آن چیزی نبود که به ما گفته بودند اما بیشتر از مطالب و مباحث ٬ اصرار میزبان برای نشان دادن میهمان نوازی این سه روز را لذت بخش نمود خصوصا برنامه استخر شب که بد جوری چسبید. انتظار داشتم دیار سربداران بیش از این چهره تاریخی داشته باشد٬ یک بقعه مانده از زمان قاجار ٬ هرچند زیبا ولی به پای هیچ کدام از خانه های قدیمی یزد هم نمیرسید نه اینکه چون من اهل یزدم واقعا اینطور بود٬٬ آرامگاه شیخ اسرار ملا هادی سبزواری ٬٬ از بیهق و باشتین وسربداران و..... بیش از این ذهنیت داشتم

بعدش هم رفتیم مشهد زیارت کم ماندیم ولی ماندگار  

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در جمعه یازدهم آبان 1386 و ساعت 11:20 |
سلام

کاش همه معلمهای کلاس اول و دوم وسوم تا پنجم دکترای روان شناسی تربیتی داشتند یا حداقل فوق لیسانس٬ جالب است که این نکته را همه به آن اعتقاد داریم ولی  انگار نه انگار ٬ همه میدانیم نگاره های ذهنی بچه ها وآنچه میشوند بیشتر از خانه در مدرسه است نمیدانم چرا این موضوع به این سادگی را نمی فهمند  اگر بفهمند ولله به نفع خودشان است  کاش همه می آمدید یک اعتراض ملی راه می انداختیم و اعتصاب میکردیم و برای اثبات حرفمان بچه ها را تا کلاس پنجم مدرسه نمی فرستادیم  آنوقت همه میرفتیم زندان به جرم تمرد از آموزش اجباری بچه ها ٬ آنوقت حکومت توان این همه زندانی نداشت عاقل میشد ......یا خودمان هم ثبت نام میکردیم کلاس اول تا پنجم آنوقت این همه مدرسه نداشتند مجبور بودند ارفاق کنند و گوش به حرف بدهند جالبتر اینجاست که این جماعت سیاست گذار فرهنگی تا وقتی بچه کلاس اول تا پنجم دارند همراه میشوند ولی خودشان هیچ کاری نمیکنند به نظر شما چه کنیم که اینها آدم شوند و درست عمل کنند چون فکر کردن در این زمینه دردی را دوا نمیکند فکر هم بکنند به همین نتیجه میرسند یا اصلا یک کار دیگر میکردند به بچه ها میگفتند خودتان کلاس اول تا پنجم را بخوانید بعد بیائید مدرسه فکر کنم خیلی بهتر میشد

  قدیمها میرفتیم مکتب خانه ٬ ٬شهر ما میگویند ملا به ما هم میگفتند بچه ملایی ٬٬یک خانمی که بهتر از همه بود در محله ٬ درس میداد  حد اکثرش خرج خورد وخوراک سالش را میدادند ٬ روان نویسی خودم  (اگر باشد ) را مدیون این دو بزرگوار( من دو تا ملا رفتم ) میدانم به خدا خیلی بهتر از کلاس اول حالا بود دو سال که تمام میشد روخوانی قرآن را کلا روان بودیم تازه مادرم قدیمها بعد از قران حافظ خوانی رفته بود . آنوقتها مدرسه نرفته ولی حافظ را خیلی بهتر از من( آنهم در دستگاه شور) میخواند وای که چه زیبا میخواند وقتی میگوید زتابو جعد مُشکینش چه خون افتاد و در د------لها

میگفتم

نه بهتر است نگویم   

 

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 0:58 |