تبليغاتX
نقطه

سلام

این روزها آنچه نقل محافل است و بحث داغ نویسندگان وبلاگهای موید و منتقد ٬ بحث امنیت اجتماعی و چرائی آن است که عده ای در موافقت سینه چاک میکنند و گروهی بر مخالفت آن شمشیر از روبسته اند مانده ام این وسط چرا هیچ کس به اصل ماجرا نمیپردازد هرچند این نوشته نیز شاید از همین قماش باشد . یکی مرتب داد میزند که این رفتارها ایجاد انبارهای باروت است که روزی منفجر خواهد شد و دیگری تنها راه برون رفت از چالشهای اخلاقی اجتماع را زدن و بستن وبریدن گوش میداند ! یکی نگران تاثیر منفی این روشها بر روانهای لطیف جوانانی است که تنها مشکل آنها در اجتماع فعلی که تحصیل و اشتغال و مسکن و ازدواج ایشان حل شده !! این مسئله است و در این جامعه بی تلاطم آرام باید به دور از ایجاد هر گونه موجی بود که ساحل امن روان را پریشان نکند ٬ و دیگری که میداند این مردم دغدغه نان دارند و هزینه یک بیماری هستیشان را به باد میدهد راه برون رفتش را تنها بریدن گوش و قطع ید و طناب محکم دار آویزان از جرثقیل ساخت ژاپن . از قرار معلوم هیچکدام از ما هم بر اساس یک آموزه تاریخی  نمیتوانیم همه چیز را با هم ببینیم ! فکر کنم مثال مولوی در قصه فیل و تاریکی نیز تعریف رفتاری از مردم زمان خود باشد انگار این روشنی بنا نیست بر اذهان ما بتابد که همه هیکل اجتماع را با هم ببینیم . در زمان اصلاحات یکی در جمعی داد سخن از روابط دختر و پسر و لزوم برداشت محدودیت از آن وآزاد گذاشتن جوانان برای انتخاب مسیر خود میراند وظریفی نکته ای پراند که دیروز دخترت را با جوانکی در فلان پارک به قلوه دادن دیدم ! که اگر صورت خود را به سرعت دور نساخته بود حتما مشتی که به آن حواله شد  او را مدتی سرگردان تعمیرات بینی میساخت. از این منظر انگار مرگ فقط حق همسایه است و از همین منظر معلوم نیست معترضین اهانت به کرامت انسانی در کدام محله این شهر زندگی میکنند که انگار عبور جماعتی  که قداره بندی در ذاتشان است و آدم کشی تفریح تعطیلاتشان و نوامیس مردم حیات خلوت بی مرامیشان ذره ای حتی ذهنشان را به خود مشغول نمیکند ٬ از کرامت آدمی فقط نگاه کودکان به آدمهای آویزان به طناب دار را محلی برای مرثیه میدانند و چشمان ترسان او را به وقت تهدیدهای این نامردمان  نه دیده اند ونه میخواهند ببینند . هرچند  اینها نمیتواند طومار بستری که در آن این جرائم رخ داده و مسببینش کسی جز مجریان بی لیاقت قانون نیست را  یک شبه ببندد . اما بچگی است که به بهانه آلودگی آب زالو را به خون خواری رها کرد

روی سخن دیگر با جماعت حاکم است که سو ء مدیریت در هدایت افکار و نیروی کار و فکر جوانان را با اقداماتی اینچنین در پشت ابر نگه داشته اند  در جهانی که نیروی جوان یک ثروت است برای ما شده یک معضل وبرای برون رفت از آن به کاهش رشد جمعیت چشم دوخته ایم غافل از آنکه حقیقت صورت مسئله نیست که با پاک کردن آن ٬ اصل موضوع فراموش شود  در اجتماعی که داروغه را رها و دزد نان را به صلیب میکشند ٬ پدر خوانده ها به همه چیز خواری عادت کرده اند و مردم به اقل زندگی ساخته اند خیلی هم نمیتوان دفاع کرد اما میتوان آنها را که به همین بهانه عقده های دل خود  میگشایند و دلی نه برای مردم نه حتی برای آزادی نمیسوزانند به مذلت کشانید

ببخشید.

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 22:47 |

سلام

امروز آسمان دل شیعه ابری بود . وبغض فروخورده ای جان هر آزاده ای را می آزرد داستان زندگی امام جود وسخا را مدتی است میخوانم . چگونه است کار خدا که در یک زمان  کریم ترین مخلوق خویش را با رذیل ترینشان خلق میکند . چگونه حکمتی است که صاحبان خوبی و زیبائی  به زیستن در کنار رذالت ٬ کریمانه زندگی میکنند و آوازه جود و کرمشان تا انتهای تاریخ میرود . شنیده اید حکایت حسادت ام فضل را  که پدرش مامون را به هنگام مستی تحریک به قتل امام کرد و با اعجاز آن امام در حالیکه همگان شهادت ایشان را به چشم خود دیدند روز بعد در برابر چشمها سالم عبور نمودند. فرستاده مامون برای اطمینان لباس ایشان را طلب کرد و چون در قاموس امام دست رد بر خواهشها نبود در دم لباس خود از تن به در آورد و به او بخشید و او خبر آورد که بر تن شریف امام هیچ اثری از شمشیر نبود و بعد آن نیز ام فضل به همسری ایشان باقی بود و مامون به هم صحبتی ایشان مداوم .

او امام برحق و راستین ماست  که در هنگام کودکی هیبت مامون و همراهانش او را نه ترس و نه از راه به در برد٬  میگویند ذهن ملعون مامون به این رشادت کودک مشغول بود تا هنگامی که باز شکاریش از آسمان بیابان ماهی کوچکی برای مامون آورد و او شاد از این واقعه در برگشت از همان راه دوباره کودک را دید و پرسید میدانی در دستان من چیست ؟ و امام بزرگ فرمود ماهی کوچکی که از طوفان بر دریا به آسمان رفته و اکنون تو به امتحان ذریه رسول خدا آنرا در دست نگه داشته ای  .

تو کیستی !؟

: محمد فرزند علی پسر موسی  

دل آدمی نه از شهادت ایشان که خود مصیبتی عظیم است که از مظلومیت و غربت ایشان در میان آدمهائی به درد میاید که درک عظمت ایشان را در دنیای کوچک خود نداشتند 

سلام بر تو ٬ که کریم ترین بخشنده روی زمینی

السلام علیک ایها العَلی عن نقص الاوصاف 

سلام برتو که برتری از هرچه نقص در اوصاف نیکوست

چشمها حتی به جود و کرم قاصر برای ریختن اشک در مظلومیت تو     

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 22:11 |

سلام

دوروزه رفتم شیراز برای یک همایش

 برنامه روز اول تور شیراز گردی بود با کلی بی نظمی که فقط صبحش همراهشان شدم با تاخیری یک ساعته که فقط فرصت رفتن به تخت جمشید مهیا شد و عصرتنها رفتم خرید کتاب (بیماری همیشگی من ) و بعدش با دوستی قدیمی رفتیم شاه چراغ و سعدی و چند باغ که اسم قوام به دنبال خود میکشند و به گفته دوست شیرازی به یمن گشودن دروازه های شیراز به روی آقا محمد خان٬ تا مدتی مدید این خاندان شدند همه کاره فارس! (راست و دروغش گردن آن دوست ). هوس تماشای ویرانه های تخت جمشید را هیچ وقت نداشتم  شاید به واسطه پس زمینه ذهنی از جشنهای 2500 ساله بود و حس تنفری که از حکومت پادشاهی دارم . دیدن ستونها و سردرها هم چنگی به دل نزد هرچند راهنما خودش را بالا و پائین می انداخت که به هر قیمتی شده  برتری فرهنگ و هنر ایرانی را از این معماری به اثبات برساند حتی بدون استفاده از روابط فیثاغورث و  سیبی که از درخت بر ملاج نیوتون افتاد و به قیمت فراموشی رابطه انشتین . شاید نمیدانست که حجاریها کار معماران یونانی است . پیرمردی هم مرتب بر اسکندر لعنت میفرستاد که دقایقی بعد از شنیدن این جمله که اسکندر به تقاص آناپولیس تخت جمشید را به آتش کشید زبان در کام کشید . البته خدا او را و همه شاهانی که بشریت را به پای هوسهای خود به مسلخ بردند لعنت کند . اما عجیب احساس شادمانی به آدم دست میدهد وقتی سنگ نوشته های آنجا را میخواند که سراسر یکتا پرستی و آئین مهر است و نقوش را که عاری از هرگونه بی حیائی و سرشار از برادری است حتی با اهالی تحت سلطه هخامنشیان و اسطوره هائی در قالب نقوش باستانی عقاب و انسان و گاو و شیر و هما . ملایمتی که در ارتفاع پله ها در همه ساختمان وجود دارد و سقفهای بلند و از همه زیباتر ، سکونی بر دامنه رفیع یک کوه . خدا لعنت کند باعث تخریب آنرا که حتما قبلش انسانهای بسیاری را به پای آن قربانی نموده 

شب هم نشستم تا صبح کتاب طوفان دیگری در راه است اثر  سید مهدی شجاعی( که شانسی در یک کتاب فروشی دیدم و خریدم )را خواندم. مانده ام چرا کتاب خوانهای مملکت ما مارکز را بر او ترجیح میدهند ! هرچند خودم کتابهای مارکز و جبران و کوئیلو را هر وقت گیر بیاورم میخوانم اما حس نوشته های شجاعی همان حسی است که از خواندن نوشته های تخت جمشید  به آدم دست میدهد

دو سه روزی است در حال و هوای نوشته های کتابم     

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 0:39 |

چند سئوال

عمر ما در مقابل خلقت چقدر است ؟

بر این اساس ما کجای این جهانیم ؟

چقدر از آنرا در عمر خود میتوانیم تصاحب کنیم ؟

دنیا چقدر ارزش دارد که ما برای آن تلاش کنیم ؟

ما چقدر ارزش داریم که عمرمان را به پای دنیا بریزیم ؟

چه کنیم ؟

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 18:38 |

سلام

اینروزها و همه روزها وقتی وارد وبلاگهای سیاسی یا به قول خودشان سیاسی میشوی ٬٬از هر طرف٬٬  تنها نقطه مشترک همه آنها که باید این را به خودشان تبریک گفت تخریب است و تخریب و .......

 قدیمها جبهه که بودیم تخریب مقدس بود ،مفاهیم را میبینید ! رفیقی داشتم تخریب چی شب عملیات تب کرد افتاد نرفت! یکبار که به جای من رفت کمین (آنوقت تخریب چی نبود) رفت٬  یعنی برگشت رفت قطعه شهدا هنوزهم آنجاست . بگذریم

این نقطه مشترک تا آنجاست که دوستان اصولگرا تا مرز تکفیر رقیب را میکوبند و دوستان به قول خودشان اصلاح طلب تا مرز تحقیر . البته من علایق سیاسی دارم ، از نوشته هایم هم پیداست ، ولی قسم میخورم ،(در حالیکه دست راست خود را بالا گرفته ام !) هیچ علاقه ای به راست ندارم و از خاتمی بدم نمی آید٬  از هاشمی هم چندان دل خوشی ندارم و منتظرم که احمدی نژاد اندکی آهسته تر دنبال تغیرات بنیادی باشد که اهل فن به خاطرش سالها برنامه میریزند و او میخواهد یک شبه حل کند . دست روی نقاط ضعف میگذارد و انگار پشت صحنه این همه مشکل کشک است که یک شبه سابیده شود و حل گردد هر چند تا حدودی این همه نواقص ٬ میراثی است ماندگار از همه گذشتگان از جمله دوستان خود ایشان .

نمیدانم چرا به جای کرکری خواندن که در عرب رجز میگویند و توانائی خود را برای عرضه به تبلیغ گذاشتن ٬  نردبان صعود را گرده خم شده رقیب میبینند . معلوم نیست کدام مرام سیاسی را برگزیده اند که نه بوی دین میدهد نه بی دینی ! حتما اگر جلال بود هرهری مذهبی را به سیاسیون خود ما نسبت میداد که گاهی یک نفر باید پاینده باشد و همو نارنجی و خاکستری و یکی لوکوموتیو ران اصلاحات که باید میانه راه به جرم عدم تبعیت پیاده شود و سپس تنها نقطه امید بازگشت ٬ که البته این بازگشت نه از جنس عقاید لوکوموتیو ران که از جنس برگشتن  خود ایشان است وگرنه لکوموتیوران باید آماده پیاده شدن در هر ایستگاهی به صلاحدید آنها باید باشد . از آن طرف هم هر وقت این همراهان بر سریر قدرت مینشینند انگار مست خدمت میشوند و همه پلهای پشت سرخود را خراب میکنند انگار که نباید هیچ کس حتی از جنس خودشان هم باید برای ادامه راهشان بیاید البته این نیز نقطه مشترک با رقیبان سیاسی ایشان است کاش همه عاقل میشدند .

میگویند هنگام شهادت امیر مومنان علی (ع)هیچ مسلمانی و حتی انسانی در گستره حکومت مولا سر بی شام بر بالین نمیگذاشت . و این الفبای اول سیاست اسلامی است که بعد از دینداری از هر چیز مهم تر زندگی مردم است که در حکومت اسلامی نباید سخت بگذرد  و همه چیز بعد از این است  و سیاسیون ما این را نمیدانند و از نگاه همه ایشان مردم هیزم دیگ بخار قطار سیاستهای آنهاست  

کاش عاقل میشدند این سیاسیون ! بیائید برای عطای عقل به ایشان دست به دعا برداریم

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 20:0 |
سلام

این روزها بدجوری هوای نوشتن ندارم فقط وبلاگها را میخوانم وگاه جوابکی میدهم . سردرگم روابط این جهانی ام . تولد ٬ زندگی ٬ مرگ ----تولد ٬ زندگی ٬ مرگ ...... اینکه چرا باید به دنیا آمد و بعدش رفت مگر خدا چه کار به قدرت نمایی برای مخلوقات خود دارد یا چرا باید فرصت بهره مندی از زندگی را به مخلوقات خودش بدهد ! اگر ندهد از خدائیش کم میشود ؟ حالا مگر مارا خلق نمیکرد بنا بود اتفاق خاصی بیافتد ؟ به فرض که ما پس از این همه تحقیق و بررسی تازه به آسمان اولش هم نرسیدیم مگر چه اتفاق خاصی بناست بیافتد ؟ حتی اگر به هفت آسمانش دست پیدا کنیم نه به خدائیش ذره ای اضافه نه ذره ای کم میشود اصلا چرا

خلق الانسان هلوعا ؟  

شاید فضولی ممنوع در کار خدا . شاید هم اصلا ما را خلق کرده که در کارش فضولی کنیم شاید خودش این فضولی در کار خود را دوست دارد

حالا فهمیدید چرا هوس نوشتن ندارم اصلا میخواهید بفهمید میخواهید نفهمید مگر چه اتفاق خاصی بناست بیافتد ذره ای به علاقه به نوشتن در من بناست اضافه شود ؟ ......

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 23:22 |