تبليغاتX
نقطه
سلام

این هم یک دوست جدید دیگر که توصیه میکنم حتما به او سر بزنید و حتما مهربانی را از نوشته هایش یاد بگیرید و حتما نظر بدهید

www.shimah.blogfa.com

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 8:20 |

سلام

حیفم آمد شما را در جریان نگذارم

 ستون پیوند وبلاگها را سر بزنید

(یادداشتهای یک سرباز معلم)

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 11:28 |
سلام

تاریکی بود و هیکل سیاه تپه روبرو مثل غول خوابیده ای که لباسی ناموزون بر تن کرده باشد پیدا بود هیکل غول اما مثل کله مسئول تدارکات پر از برجستگی و فرو رفتگی ٬ 

وقتی صدائی مثل صدای شکستن تخمه آمد سرم را دزدیدم

ترق... ترق... ترق

 قبلش مشخص بود یکی دارد اسلحه خود را خشاب میگذارد و آنرا مسلح میکند ! کمین عراقیای نامرد با ما بیشتر از ۴۰ تا ۵۰ متر فاصله نداشت  و پس از آن ناگهان صدای چند شلیک ٬ مثل صدای تخمه شکستن ! صدای سمینف و قناسه همین است با دایره کوچک و  قرمزی که روی پیشانی آدم میگذارد حالا هم یک گلوله رسام رفته بود توی گونی و داشت از تهش فواره کوچکی از آتش بیرون میزد . مثل فشفشه های جشن تولد ! بدبخت رفته بود جائی که قبلا  سر من بود لابد به قصد پیشانی مبارک من آنجاآمده بود

بدجوری آنشب ترسیدم خطر شهادت از نزدیک گوشم(ببخشید از بالای سرم ) رد شد   

نامرد درست زده بود جائی که قبلا سر من بود

 

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 8:58 |