این هم یک دوست جدید دیگر که توصیه میکنم حتما به او سر بزنید و حتما مهربانی را از نوشته هایش یاد بگیرید و حتما نظر بدهید
سلام
حیفم آمد شما را در جریان نگذارم
ستون پیوند وبلاگها را سر بزنید
(یادداشتهای یک سرباز معلم)
تاریکی بود و هیکل سیاه تپه روبرو مثل غول خوابیده ای که لباسی ناموزون بر تن کرده باشد پیدا بود هیکل غول اما مثل کله مسئول تدارکات پر از برجستگی و فرو رفتگی ٬
وقتی صدائی مثل صدای شکستن تخمه آمد سرم را دزدیدم
ترق... ترق... ترق
قبلش مشخص بود یکی دارد اسلحه خود را خشاب میگذارد و آنرا مسلح میکند ! کمین عراقیای نامرد با ما بیشتر از ۴۰ تا ۵۰ متر فاصله نداشت و پس از آن ناگهان صدای چند شلیک ٬ مثل صدای تخمه شکستن ! صدای سمینف و قناسه همین است با دایره کوچک و قرمزی که روی پیشانی آدم میگذارد حالا هم یک گلوله رسام رفته بود توی گونی و داشت از تهش فواره کوچکی از آتش بیرون میزد . مثل فشفشه های جشن تولد ! بدبخت رفته بود جائی که قبلا سر من بود لابد به قصد پیشانی مبارک من آنجاآمده بود
بدجوری آنشب ترسیدم خطر شهادت از نزدیک گوشم(ببخشید از بالای سرم ) رد شد
نامرد درست زده بود جائی که قبلا سر من بود
