سرفه امانش را بریده بود و اشک در چشمانش حلقه ! البته نه از خوف خدا ! از شدت سوزش نای سوخته ناشی از تنفس دود خرج خمپاره که از میان جعبه های مهمات کش رفته بودیم و در میان سیگاری به مهارت جاداده بودیم
بچه بدبخت به عشق آنکه بزرگش بپنداریم با تمام قوا به ته سیکار پک زده بود و آتش که به خرجها رسیده بود ناگهان شعله و ترس ما و خودش و سرفه و سرفه و نفسهائی که با خس خس به زور وارد و خارج میشد آدم اینجا میفهمد که هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات اما نمیدانم اگر سعدی آنجا بود طبع شعرش همچنان روشن بود وکور نمیشد ؟
خیلی ترسیدیم که نکند سر و صورتش بسوزد اولین تجربه امان بود که این چنین میکردیم بچه بیچاره تا چند روز نای نفس کشیدن نداشت چه رسد به سیگار
وقتی به صورتش زل زدم همان خنده بر لبانش بود البته به قاه قاه و از ته دل باهم این نقشه را کشیدیم و البته او اجرا نمود
دو سال از من کوچکتر بود 13 ساله با قدی بلند و هیکلی به اندازه حد اکثر50کیلو
همیشه وقتی میخندید دندانهایش مثل دو ردیف صدف نامنظم در صورت باریک و کشیده اش پیدا میشد به جای اینکه کپی شناسنامه را دستکاری کند خود شناسنامه را آنقدر ساب زده بود که از مکان تاریخ تولد میشد صفحه بعدی شناسنامه را دید زد
روزیکه میخواست بیاید ثبت نام جبهه ! به قول خودش آخرین بازی دوران نوجوانی را هم برای ترک اساسی بچگی با تک چرخ روی دوچرخه و هفتیر بازی با تفنگ ترقه ای در کوچه های محله به سر انجام رسانده بود مردم کوچه محله او را و پدرش را و برادرانش را دوست داشتند بزرگترینشان در والفجر هشت فرمانده بود و همانجا به شهادت رسید با تیری که از تک لول ضد هوائی در جزیره ام الرصاص به پهلویش خورده بود در آن عملیات(( والفجر 8 ))اکثر شهدا و مجروحین از پهلو به خاک غلتیده بودند و رمز حمله شان ورد زبانشان بود........ یا زهرا.......
،، چه در هنگام شهادت و چه بر تختهای روان گردان نعش کش که مجروحین را به عقب میبردند
اسمش حسین بود و عجیب سرزنده از ابتکاراتش اذیت کردن همراهانی بود که جرمشان خلافهائی بود از جنس سیگار کشیدن در سن پائین و یا دهانی لق برای خروج کلماتی از جنس لاتهای سر کوچه فعلا برایش یک فاتحه بخوانید تا بقیه اش را بعد

یک هفته ای ازش خبری نبود وقتی اومد گفت فرار کرده از دست باباش رفته شیراز خونه خواهرش برای لجبازی ! دلیلش هم چیزی شبیه قهر بچه ها برای خریدن یا نخریدن یک اسباب بازی ! اهل موسیقی بود کلی میتاخت به تریم پیشه که چرا ناظری را قبول ندارد و البته چون تریم پیشه استاد گروه سرود ما بود کمی رنجیده میشدیم اما منم خیلی اهل موسیقی حرفه ای و سنتی و غیره نبودم میگفتم شاید راست میگه اما آنوقتها من موافق موسیقی سنتی بودم و همین مورد تائید خیلیها که بگویند بچه مثبت کلاس موسیقی دوست دارد پس خیلی خوش به حال اجتماع در حال پیشرفت و از این چیزها.. اما اون یکی فرقش این بود که مهربان تر بود و آرام تر کمی ثروتمندی خانواده اش هم پیدا ! راکت بد مینتون داشت و یک دوچرخه توپ با کلی خرت وپرت ! دوتائی اومدن گفتند دارن میرن جبهه .... جمعه رفتند ! شنبه صبح یا چند روز بعدش اولی اومد با کلی خاطره که رفته و برش گردوندند راستش بقیه اش را نمیدونم به پای دروغاش بنویسم یا واقعیت ! دومی (دهشیری ) کمی بلند تر بود شاید برای همین بردنش این یکی (یثربی ) برگشت با کلی خاطره . به اینکه بی سیم پشتشش گرفته و از جلو نظام ! عقب گرد !! و کلی خاطره برای نوجوانی که یک روز دور بودن از تکرار خانه برایش شده تغییری به بزرگی کشف بمب اتم . حالا که بیشتر فکر میکنم کلاس سوم راهنمائی هم که بودم یکی که الان فامیلش یادم نیست رفت جبهه ! خیلی زور داشت آخه یک بار قفل چرخ دوچرخش رو با دستاش گرفت پیچوند ! از همین قفلای چینی برای دو چرخه های جدید الورود ایران دو چرخ که برا ما بچه راهنمائیا انگار که شاخ غول رو شکسته باشن بلا فاصله بعد از اتمام امتحانات من وجمال همسایه که قدش یک سرو گردن از من بلند تر بود رفنیم دو هفته آموزشی اردو گاه منشاد شلوارا اندازه او بودند ولی عوضش حتی یک پوتین هم اندازه من نبود همونجا بود که لذت سختی را در عین کودکی چشیدیم جندقی وپرنیان و ..... آشنائیهایی باجنس متفاوت ! مدتی بعدش ( شایدم تو همون تابستون ) دوتائیشون وقتی داشتن مهمات توپ یا مین برای برنامه های آموزشی خنثی میکردند منفجر شدند و اولین داغ بر دل کودکی ما نشست تو همون آموزشی بود که پرنیان نارنجک بی ضامن انداخت و من وبقیه بچه ها مثل جن زده ها پا را گذاشتیم بر فرار ( عج حب نفسی تو بچگی )