تبليغاتX
نقطه

خبر دار

مو بر تن آدم راست میشد وقتی فرمان میداد !  هنگام فریادش منتظر بودیم کوههای بلند اطراف  اردوگاه فرو ریزد همه قد وبالایش به اندازه نصف حسین بخشنده هم نمیرسید ! بی اختیار آدم یاد ابن مسعود میافتاد که پیامبر پاهای لاغرش را به استواری کوه تشبیه نموده بود

برای اولین بار وقتی او را دیدیم فقط محو نورانیت صوررتش شدیم آدم دوست داشت اوامرش را بی دلیل اجرا کند

جمال خانی .. صورتی زیبا و اندکی محاسن فرمانده اردو گاه بود و یکبار هم در جنگ فرمانده گردان ما و البته آخرین بار   

......سال 67 دو ماه قبل از قطعنامه

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  . امشب میرویم برای حمله وصیت نصیتا رو بکنین حملات دشمن توان را از ما گرفته !  نامرد با تمام قوا   آمده و همه کشورهای منطقه پشت سرش  امروز اینجا کربلاست شاید هیچکدام بر نگردید هرکه در خود توان آمدن نمیبیند معاف از همراهی است

 . . . . . . .. دو سه نفر رفتند کنار

از اول نشانشان کرده بودیم

نشستیم و نوشتیم اصلا گریه امان نیامد همه اش خنده بود وشوخی

. . . .روی لباسها اسامی و آدرس را بنویسید ممکن است پلاکهایتان با سرهایتان برود هوا

سید و وریک همه لباسهایشان را خط خطی کردند با کلی فلش و راهنما . . . .

یرای شادی روح هر دوشان فاتحه  

ببخشید هر سه شان

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 1:23 |

الله

کی بود تو شب داد زد ( خودت که بیشتر داد میزنی )

نمیدونی نباید تو شب فریاد بکشی ! صدات با گلوله خفه میشه ( چه بهتر میریم به خیل شهدا ) تازه خون همه گردان هم میافته گردنت ( ایول بابا ) .................

توان تحمل نداشت و عرق بر پیشانی اش نشسته بود ترکشهای خمپاره امانش را بریده بود نمیتوانستیم پیش او بمانیم حمله بود و باید به پیش میرفتیم  فردا که برگشتیم اول رفتیم همانجا که شب قبل رهایش کرده بودیم

دهانش پر بود از گل و لای و بوته های روئیده بر کنار معبر

فریاد درد خود را اینگونه فرو خورده بود   . . . . . . . .

 

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 23:55 |