تبليغاتX
نقطه

كلي براي خودم راننده شده بودم پايم را ميگداشتم روي ترمز راست تراكتور با دنده عقب به چپ دور خودش ميچرخيد ! و بر عكس ! دو روز ديگر اينجا بماني ميتواني گواهي نامه پايه يك بگيري راننده تراكتور اينها را با شوق ميگفت شاگردي را يك هفته تربيت كرده بود من هم كه چاره  اي نداشتم و به اين همه فقط ميخنديدم !‌ قرار بود مثلا راننده تانك شويم و حالا شده بوديم راننده تراكتور! شش نفرمان را به جرم كوتاهي قد و البته جايزه شجاعت مان براي ماندن مثلا نگه داشتند در جبهه ،‌ ميرحسيني سوار يك لندكروزمان كرد و آورد موقعيت هويج!(به قول امير خاني يك سجده سهو واجب ) و تحويل مسئول آنجا  داد هرچند كه نميتوانست به او گفت مسئول خيلي رفيقتر از اينها بود با اهالي آنجا !‌ مزرعه اي مال يك جنوبي بيچاره كه خانه و زندگيش را از ترس جان رها كرده بود و تيپ الغدير آنجا راكرده بود موقعيت نگهداري از تجهيزات آبي خاكي كنارش هم به دست رزمندگان پير و سربازهائي كه به هر دليل جرات حضور در خط و پشت خط مقدم را نداشتند يا زن وبچه داشتند و نميشد خداي نكرده بروند كشته شوند كشاورزي راه انداخته بودند و برادراني هم آنجا آمده بودند ، كمي تا قسمتي بسيجي ! كمي با اين نگرانيها و البته احساس وظيفه اي كه با اندكي ترس از جان قاطي شده بود ،‌ يكي شان يك كوره دار بود كه از ما ها وحشت داشت و دور و برمان نمي آمد از ترس كارهاي خطرناكي كه ميكرديم مثلا يك بار دل و روده يك نارنجك تفنگي را در آورديم كلي هم توبيخ شديم كه اگر منفجر ميشد پس چي ؟ خوب معلومه هيچ چي ! ميشديم جانباز يا اگر توفيقي بود شهيد چرا اينها نميفهميدند ؟ البته آنها برعكسش را ميگفتندا ! يا مثلا كاظم يك بار دو تا گلوله دوشكا پيدا كرد يكي را مثل ميخ گرفته بود و سرش را گذاشته بود ته چاشني يك گلوله ديگر وحسين پارسائيان با تمام قوا با چكش ميزد روي آن تا گلوله در رود كه گلوله بيچاره طاقت چكشها را نياورد و همان گلوله ميخ منفجر شد و البته فقط دست كاظم آش و لاش شد شانس آورد كه چند تا بخيه بيشتر نخورد مسئول موقعيت كاردش ميزدي خونش در نمي آمد موقعيت آرامش شده بود كودكستان يك مشت بچه خطرناك كه به جاي مواظبت از هويجها بايد شش دنگ هواسش به ما ها ميبود

هي كجائي بچگي كه يادت به خير  

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 23:18 |

خاطرات

ما را بردند اصفهان براي يك مانور نيم بند٬ زمان جنگ براي تبليغ و ايجاد روحيه بين مردم از اين كارها ميكردند اولين باربود كه ميرفتم اصفهان از آن زمان فقط ميدان امامش يادم مانده و كلمه ركه (با ضم ر )كه براي قدم رو سريع به كار ميبردند آخرش هم نفهميدم اين كلمه اصفهاني است يا نظامي به هر حال ديگر اين كلمه را هيچ جاي ديگر نشنيدم

همراهیان قديمي تر ميگفتند شاخ اصفهانيها را قبل از والفجر هشت سر موضوع يك قرار گاه كه آنها ميخواستند به زور تصاحب كنند شكسته اند براي اينكه با بچه هاي حزب الله جندالله در گير شده بودند و حسابی از خجالتشان در آمده بودند حزب الله جندالله نخبه هاي تيپ بودند كه آورده بودنشان براي غواصي و كلي آموزش ديده بودند و آشنا به نبردهاي تن به تن ٬ اين اسم را هالي جبهه يزد براي گردان ثارالله كه شامل گروهانهاي حزب الله جند الله و روح الله بود به كار ميبردند بعدها توفيقي دست داد مدتي را در اين گردان بودم

بعدش هم رفتيم اهواز با آن غروب غمگين و خورشيدي كه در پس غبار به اندازه يك سيني بزرگ مسي بود و درختان كنار(با ضم ك ) در دشتهاو گاوها که همینجوری براي خودشان ميرفتند و براي ما عجيب تر  زنهائي كه يا كپسول گاز روي سرشان ميرفتند يا يك سبد بزرگ روي سرشان و بچه هاي زوليده ... با مردهائي تميز كه چفيه ها و  دشداشه هايشان انگار با سفيد كننده گلرنگ شسته باشند  سفيد سفيد  نشسته بر كنار خيابان بر سكو و مشغول قليان كشيدن

. . . .. . . . .. جنوب خيلي گرم بود . . . ..

مخازن نفت انگار که در دكان مسگري با پتك روي زمين پهنشان كرده باشند كنار جاده خودش را نشان ميداد روبرويش پادگان تيپ الغدير بود٬ مقر يزدیها به قول بچه ها تیپ الپنير! صبح پنير و ظهر پنير و شب پنير  (صب پنير و ظر پنير و شب پنير اينجوري بيشتر قافيه هايش جور مي آيد ) اولين كارشان اين بود كه بچه های کم سن وسال و ریزه میزه  را سوا كنند اين هم مصيبتي بود كه تا مدتها مار را گرفتار كرده بود قدي كوتاه و سني كم ! يك اتوبوس بچه هاي قد و نيم قد از دوم راهنمائي تا اول دوم دبيرستان ! براي اينكه از خجالتمان در آيند و دست خالي بر نگشته باشيم رفتيم بازديد مناطقي كه قبلا دست عراقيها بود و حالا نه !‌ هويزه و بستان و دهلاويه . . . .بعدش هم آوردنمان تيپ كه برگرديم يزد خيلي نامردي بود كه اينچنين استفاده ابزاري شده بوديم اصلا به قول بچه ها توي كتمان نرفت من و پارسائيان و چاووشيان و مظفري و خراساني و قندهاري فرار كرديم و پشت كانتينر فرماندهي دژباني تيپ پناه گرفتيم بقیه بچه هاي جدا شده و يك عده ديگر كه داشتند بر ميگشتند بروند سراغ خانه و زندگيشان و بيچاره ها داخل اتوبوس دو ساعتي را زیر آفتاب گرم اهواز ما معطل شده بودند و حتما كلي به ما بدو بيراه هم نثار کرده بودند ناگهان ديديم  يك عده  سرباز ريختن دور و بر ما و انگار يكي از گردانهاي زرهي ارتش عراق را محاصره كرده باشند با فریاد فرمانده اشان را خبر کردند که یافتیم ! یافتیم ! ما را به اسارت بردند و ما بوديم و غرور كه حتي التماسشان هم نكرديم آنها هم به حال ما رافت كردند و بردند چند سئوال فني ديني پرسيدند و ما مانديم  ! ! ! و يك گروهان بچه بر گشتند شهر يزد

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 20:31 |