تبليغاتX
نقطه

لطفا بر این نوشته خرده نگیرید !!!!  این را پارسال هم گذاشتم ٬ آنوقتها دوستان کمتری برای خواندن مطالب اینجا داشتم
مدتی (زیاد) پا را به وادی سیاست و بازیهای آن گذاردم از زمان دانشجوئی و آرمان طلبیهای آن  ٬ فرق نمیکرد از چه نوعش ! میرفتیم دنبال یک مرام و اگر به علایق قلبی ما میخورد کشته مرده آن تا سر حد لفاظیها و درگیریها با  نیم نگاهی به آنها که خارج از گود مواظب بودند و مترصد فرصتها ! برای همین کمتر رفتیم به دام گروههای سیاسی (چند نفر بودیم ) ملاکی داشتیم که هنوز هم به آن معتقدم  علایقی از جنس همان که مرا در سن ۱۴ سالگی به جبهه کشانید و در دانشگاه ٬ هم عضو انجمن بودم هم بسیج ٬ هم کمک به نشریه میکردم و هم برنامه های ورزشی را با دوستان راه میانداختیم عشق ما بود و کوه نوردی و صخره و نشریه و باشگاه و شنا و تیم و مسابقه وبحث در ولایت فقیه و جبر و اختیار و مارکس و ماتریالیست و شریعتی و کافکا و سهراب و علامه جعفری و مولانا و مارکز و صد سال تنهائی ٬ خیلی ها را را دو بار خواندم و مسخ کافکا و بوف کور هدایت را هم جند بار٬  زیباترین مطلبی که هنوز در گوشه ذهن من مانده باغ آبزرویتور دکتر شریعتی است . یک جورهائی احساس میکنی نتیجه بدجوری ممکن است سرنوشت تو باشد که تو چه می اندیشی و حقیقت چیست ؟ اما حتما اندیشه تو حقیقتی بالاتر از  نتیجه ایست که میبینی 

این روزها دوباره زمان راه افتادن کارناوالهایی برای ریاست جمهوری است و عده کشی مثل تیمهای گل کوچیک زمان بچگی اما حالا دوست داری کناری بایستی و بازی را تماشا کنی ! یک رای هم بدهی ، نمیخواهی ابزار برد یک تیم یا مترسک باخت تیم دیگر باشی . سیاست اگر در خدمت باور های آدم نباشد ( از هر نوعش ) چندش آور است مثل احساس راسل در تهوع ٬ گاهی وقتها آدم٬تنهائی آنها که بزرگند را در عین کوچکی خود احساس میکند . احساسی همانند بودن در ته یک میل قنات ٬ هنگامی که به بالا مینگری. تنهائی مطلق ! آسمان تو تنها نقطه ای روشن در بالای سر توست و اینجا سکوت و سکوت و تنها کور سوی نوری از راس این میل بلند!  عجب دنیای ناخشی است این سیاست

اما امید٬ فقط به آسمان آبی بالا سری است ٬

 که تو را زنده میدارد

 روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران           تابر افق نماند غمهای روزگاران

کجاست آن که تقسیم کننده  عدالت است در زمانی که جز نامی از آن بر جهان نمانده است کجاست آنکه عزت به اولیاء میدهد و سخیفان را به ذلت مینشاند کجاست آن دروازه فیض خدا

تمام حجم قفس را شناختیم بس است ....بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم  

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 23:0 |

كله مار با آن چشمان حريص براي نيش زدن به دنبال حركات دست پيرمرد به چپ و راست ميرفت  پيرمرد شوخ بود و نترس دم يك تيره مار (بچه مار ) را گرفته بود و با يك تكه پارچه  مرتب او را تحريك ميكرد كه نيش بزند و هر بار كه سر مار به دستش نزديك ميشد پارچه را به دهان مار ميزد و عقب ميكشيد آخرش هم تا دهان ما را خوني نكرد ول كن ماجرا نبود بعدش هم مار ار ول كرد و گفت نيشش را كشيدم ديگر نميتواند نيش بزند اهل شوخي بود و ميگفت شما با اين همه سواد اگر توانستيد بنويسيد . ..  و با زبان و دهانش صداهائي شبيه اره كردن در مي آورد و ما روده بر از خنده

هنوز هم نميتوانم بنويسم   
+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت 11:20 |

زل زده بود به انگشت اشاره من و با هر حركت دست من سرش را به راست و چپ ميبرد صداي تق تق ته دو ليوان كه به هم ميخورد فضاي داخل اتاق گلي را پر كرده بود از همان اتاقها كه يك در و دو پنچره دارد و سقفهايش از تنه نخل است همانها كه در فيلمهائي كه ميخواهند جنوب را نشان دهند به سراغش ميروند و از  زمان هجوم عراقيها و مهاجرت صاحبانش از آنجا شده بود مقر گروهان هويج و ناگهان شليك خنده و نگاه هاج و واج پيرمرد به لباس زيرش كه به اندازه ته ليوان سوراخ شده بود قرار بود او را خواب كنيم با يك ليوان زير پيراهن و ليوان ديگري كه بر روي ان ميكوبيد

+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت 22:22 |