برای بازگشت به نوشتن در وبلاگ این خاطره را فعلا داشته باشید تا بعد
آنشب كارد غواصی هم (که یک طرفش اره ای است و یک طرش مثل ساتور قصابی ) ميزدي خونم در نمي آمد ! عجيب این بود که هرچه به چشمان هم فشار می آوردم هيچ قطره و نم اشكي جاري نميشد بعد از كلي اين ور آنور زدن و آمدن به جبهه و كلي پزدادن به رفقای هم مدرسه ای وبچه همسايه كه هيكلش مثل كوه بود و فقط يك بار رفت جبهه تا بزرگيش را به پدر و مادرش ثابت كند و وقتي از خط مقدم ميگفت ترس به صورتش ميريخت ! نامه مفصلی به پدر نوشتم که ما اینجا شده ایم کماندو !! غواص !لباس غواصی میپوشیم و قرار است سر از بدن سربازان عراقی با همان سر نیزه غواصی جدا کنیم ! پدر كه جثه من را به اندازه تفنگ هم نميدانست ! و نوشتم به مادر مهربان كه ميگفت تو نميتواني كيف مدرسه ات را بلند كني چه رسد به كوله پشتي جبهه كه به اندازه خودت وزن دارد اما نداشت ! ولی جدايمان كردند كه قد شما كوتاه است ! از وجعلنا قبائل و شعوبا لتعارفو اينش به ارث براي من رسيده بود كه براي تفاوت با ديگران كوتاه باشم ! بيشترازسوختن براي اين افتراق ، وقتي آتش ميگيري كه كوتاه تر از تو به خاطر اينكه قبلا از خوش شانسي در عمليات بوده بماند ! اينجا هم پارتي بازي ! هرچند شیخنا عبادي كه آخوند گردان بود ميگفت بهشت هم بدون پارتي بازي خالي از آدم ميماند ، ......
برسم يزد شيشه ماشينهاي كميته و سپاه را خرد ميكنم تا بفهمند با كه طرف هستند ! اصلا از لج آنها هم كه شده شلوار لي به پا ميكنم و ميشوم يك بسيجي منحرف تا همه تلاش آنها براي ساختن آدم در جبهه نقش بر آب شود !
....اما..حضرت عباس ! تو را به جان مادرت كاري كن من برويم عمليات ......
سوگند ميخورم كه هاي هاي گريه وبارش باران اشك! بدون اجازه و خواست من بود ! اما چه سود كه بر دل سنگ و مهربان فرمانده هيچ اثري نگذاشت
رفتیم گردان الزهرا .. شلمچه
