خاطرات
ما را بردند اصفهان براي يك مانور نيم بند٬ زمان جنگ براي تبليغ و ايجاد روحيه بين مردم از اين كارها ميكردند اولين باربود كه ميرفتم اصفهان از آن زمان فقط ميدان امامش يادم مانده و كلمه ركه (با ضم ر )كه براي قدم رو سريع به كار ميبردند آخرش هم نفهميدم اين كلمه اصفهاني است يا نظامي به هر حال ديگر اين كلمه را هيچ جاي ديگر نشنيدم
همراهیان قديمي تر ميگفتند شاخ اصفهانيها را قبل از والفجر هشت سر موضوع يك قرار گاه كه آنها ميخواستند به زور تصاحب كنند شكسته اند براي اينكه با بچه هاي حزب الله جندالله در گير شده بودند و حسابی از خجالتشان در آمده بودند حزب الله جندالله نخبه هاي تيپ بودند كه آورده بودنشان براي غواصي و كلي آموزش ديده بودند و آشنا به نبردهاي تن به تن ٬ اين اسم را هالي جبهه يزد براي گردان ثارالله كه شامل گروهانهاي حزب الله جند الله و روح الله بود به كار ميبردند بعدها توفيقي دست داد مدتي را در اين گردان بودم
بعدش هم رفتيم اهواز با آن غروب غمگين و خورشيدي كه در پس غبار به اندازه يك سيني بزرگ مسي بود و درختان كنار(با ضم ك ) در دشتهاو گاوها که همینجوری براي خودشان ميرفتند و براي ما عجيب تر زنهائي كه يا كپسول گاز روي سرشان ميرفتند يا يك سبد بزرگ روي سرشان و بچه هاي زوليده ... با مردهائي تميز كه چفيه ها و دشداشه هايشان انگار با سفيد كننده گلرنگ شسته باشند سفيد سفيد نشسته بر كنار خيابان بر سكو و مشغول قليان كشيدن
. . . .. . . . .. جنوب خيلي گرم بود . . . ..
مخازن نفت انگار که در دكان مسگري با پتك روي زمين پهنشان كرده باشند كنار جاده خودش را نشان ميداد روبرويش پادگان تيپ الغدير بود٬ مقر يزدیها به قول بچه ها تیپ الپنير! صبح پنير و ظهر پنير و شب پنير (صب پنير و ظر پنير و شب پنير اينجوري بيشتر قافيه هايش جور مي آيد ) اولين كارشان اين بود كه بچه های کم سن وسال و ریزه میزه را سوا كنند اين هم مصيبتي بود كه تا مدتها مار را گرفتار كرده بود قدي كوتاه و سني كم ! يك اتوبوس بچه هاي قد و نيم قد از دوم راهنمائي تا اول دوم دبيرستان ! براي اينكه از خجالتمان در آيند و دست خالي بر نگشته باشيم رفتيم بازديد مناطقي كه قبلا دست عراقيها بود و حالا نه ! هويزه و بستان و دهلاويه . . . .بعدش هم آوردنمان تيپ كه برگرديم يزد خيلي نامردي بود كه اينچنين استفاده ابزاري شده بوديم اصلا به قول بچه ها توي كتمان نرفت من و پارسائيان و چاووشيان و مظفري و خراساني و قندهاري فرار كرديم و پشت كانتينر فرماندهي دژباني تيپ پناه گرفتيم بقیه بچه هاي جدا شده و يك عده ديگر كه داشتند بر ميگشتند بروند سراغ خانه و زندگيشان و بيچاره ها داخل اتوبوس دو ساعتي را زیر آفتاب گرم اهواز ما معطل شده بودند و حتما كلي به ما بدو بيراه هم نثار کرده بودند ناگهان ديديم يك عده سرباز ريختن دور و بر ما و انگار يكي از گردانهاي زرهي ارتش عراق را محاصره كرده باشند با فریاد فرمانده اشان را خبر کردند که یافتیم ! یافتیم ! ما را به اسارت بردند و ما بوديم و غرور كه حتي التماسشان هم نكرديم آنها هم به حال ما رافت كردند و بردند چند سئوال فني ديني پرسيدند و ما مانديم ! ! ! و يك گروهان بچه بر گشتند شهر يزد
