زل زده بود به انگشت اشاره من و با هر حركت دست من سرش را به راست و چپ ميبرد صداي تق تق ته دو ليوان كه به هم ميخورد فضاي داخل اتاق گلي را پر كرده بود از همان اتاقها كه يك در و دو پنچره دارد و سقفهايش از تنه نخل است همانها كه در فيلمهائي كه ميخواهند جنوب را نشان دهند به سراغش ميروند و از زمان هجوم عراقيها و مهاجرت صاحبانش از آنجا شده بود مقر گروهان هويج و ناگهان شليك خنده و نگاه هاج و واج پيرمرد به لباس زيرش كه به اندازه ته ليوان سوراخ شده بود قرار بود او را خواب كنيم با يك ليوان زير پيراهن و ليوان ديگري كه بر روي ان ميكوبيد
+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در شنبه یکم فروردین 1388 و ساعت
22:22 |
