كله مار با آن چشمان حريص براي نيش زدن به دنبال حركات دست پيرمرد به چپ و راست ميرفت پيرمرد شوخ بود و نترس دم يك تيره مار (بچه مار ) را گرفته بود و با يك تكه پارچه مرتب او را تحريك ميكرد كه نيش بزند و هر بار كه سر مار به دستش نزديك ميشد پارچه را به دهان مار ميزد و عقب ميكشيد آخرش هم تا دهان ما را خوني نكرد ول كن ماجرا نبود بعدش هم مار ار ول كرد و گفت نيشش را كشيدم ديگر نميتواند نيش بزند اهل شوخي بود و ميگفت شما با اين همه سواد اگر توانستيد بنويسيد . .. و با زبان و دهانش صداهائي شبيه اره كردن در مي آورد و ما روده بر از خنده
هنوز هم نميتوانم بنويسم+ نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت
11:20 |
